| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
روزی مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و تنگدستی گله کرد
او گفت که در دهکده زمینی کوچک دارد و کلبه ای محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش کفاف تامین معاش خانواده را نمی دهد
و هر روز از روز قبل فقیرتر و تنگدست تر می شود
او گفت که در دهکده برای او کاری نیست و تمام اهل خانه چشم امیدشان به اوست تا کاری برای خود دست و پا کند و درآمدی کسب نماید
اما چنین کاری پیدا نمی شود و او نمی داند چه کند
شیوانا از مرد پرسید :
اگر همین الان زلزله ای بیاید و همه چیز حتی همان کلبه و زمین را از بین ببرد و چیزی برای فروختن و کسی برای خریدن در دهکده باقی نماند
اما تو و خانواده و بقیه اهل دهکده به فرض محال زنده بمانید آنگاه چه می کنید ؟
مرد تنگدست فکری کرد و گفت :
خوب اندکی قوت لایموت جمع می کنیم و دست جمعی به شهر دیگری مهاجرت می کنیم
و دسته جمعی هر جا کاری بود مستقر می شویم و زندگی کولی وار را شروع می کنیم!
آنگاه شیوانا تبسمی کرد و گفت :
خوب!
حتما باید بمیری و یا حتما باید زلزله ای بیاید تا تو و خانواده ات به خود تکانی دهید و مهاجرت را شروع کنید
تا زنده ای کمی تلاش به خرج دهید و اگر لازم آمد همین امشب مهاجرت را شروع کنید !
رمز عبور را فراموش کردم ؟ ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 46
بازدید هفته : 719
بازدید ماه : 701
بازدید کل : 187641
تعداد مطالب : 2226
تعداد نظرات : 13
تعداد آنلاین : 1